خورشید میگوید:
۲۵ دی ۱۳۹۵ در t ۴:۱۶ ب.ظ
دلنوشتهٔ یک شکارچی نادم
(منتشر شده توسط کانال تلگرامی روزمرگی های یک محیط بان-احمد بحری)
سالها پیش من شکارچی بودم. به دنبال کبک و تیهو و هر چیزی که بشود شکارش کرد. تفنگ بر دوش و قطار فشنگ بر کمر و کوله پشتی که همراهان همیشگی من بودند. ازینکه تفنگ بر دوش از خانه میزدم بیرون یک حس قدرتی به من دست میداد که با کلمه نمیشود بیانش کرد. چون جوانتر بودم هر وقت همسن و سالهای خودم را می دیدم بادی به غبغب می انداختم و با غرور خاصی از جلوشان رد میشدم. این احساس رفته رفته تبدیل به اخلاق شده بود و همیشه خودم را مرد پیروز رویارویی با حیوانات می دیدم.
گذشت و گذشت تا اینکه خدا به من دختری داد و حس پدری در من جوانه زد.
هر وقت میخواستم به پرنده ای تیراندازی کنم تصویر دخترم جلوی چشمم می آمد و دیگر می توانید حدس بزنید که چه اتفاقی داشت می افتاد.
رفته رفته تفنگم از چشمم افتاد و من دیگر دل و دماغ شکار رفتن نداشتم. دعوت همه دوستان شکارچی را رد می کردم و نتیجه آن شد که طی یک فرایند تفنگ را فروختم و فقط لباس های شکارم یادگار ان روز های وحشتناک هستند که در داخل نایلونی در انباری خانه هستند.
به علت تبحر در تیر اندازی هوایی هنوزم وقتی به روستایمان میروم عمو قاسم تفنگش را می اورد و درخواست شکار می کند.چند باری اجابت کردم ولی شکار نکردم و دست خالی بازگشتم.دفعه آخری از من پرسید تو را چه شده است که اصلا دست به تیر نمیشوی؟
توضیح دادم که از اسلحه بدم میاد و بدست گرفتن اسلحه را کسر شان و دوری از اخلاق و انسانیت می دانم.کشتن پرنده ای که از هر جهت ضعیف است حس بدی را به من منتقل می کند.و دیگر تحمل لحظات پرپر زدن و جان دادن هیچ موجود زنده ای را طاقت نمی اورم.
الان سالها از آن تاریخ می گذرد و ازینکه در دوره ای از زندگی شکارچی بوده ام شرم می کنم.تفنگم را با دوربین عوض کرده ام و از مناظر و حیوانات و گلها و طبیعت عکاسی میکنم و این لحظات به تصویر کشیدن طبیعت با هیچ چیز قابل قیاس نیست برای من.
بالکل دوستدار محیط زیست شده ام و از شکستن یک شاخه گل هم اشکم جاری میشود.سر به آتش کشیدن طبیعت با مردم صحبت می کنم و اینکه حتی یک زالو را هم نباید کشت و مار چه حیوان مفیدی هست با دیگران و جوانها صحبت ها کرده ام و ازینکه دوست دارم همه موجودات را آزاد و رها ببینم خوشحال میشوم.تا حالا چند کبوتر زخمی و یاکریم را مداوا و رها کرده ام.و همه الان به من می گویند که تو شغلت را اشتباه انتخاب کرده ای تو باید محیط_بان میشدی و این آرزو را دارم که یک روز لباس پر افتخار محیط بانی افتخاری را بپوشم و به پابوس حیوانات و طبیعت بروم…..
به امید آن روز
علی عباسی
و نظر من - لیثی حبیبی - م. تلنگر - در بابِ آن دلنوشته:
سلام بر خورشید عزیز و ممنون که متن آن انسان مهربان را اینجا نهاده اید.
قبل از اینکه سخن خود را ادامه دهم، خوب است مقدمه ی کوتاهی بنویسم: گاه پیش می آید که در داخل و خارج میهن به کلمه ای که در جای خود بکار نرفته می پردازم و هدف فقط و فقط روشنگری است و بس. هدف این است که شاید سخن من و تجربه ی من و علم اندکی که دارم در جایی بکار آید. یعنی هدف من ایراد گیری و یا برتری طلبی نیست؛ برتری طلبی از خود خواهی و خود شیفتگی(نوعی بیماری خطرناک) و یا از گمراهی سرچشمه می گیرد و برای بزرگسان عیب بزرگی است. «همه چیز را همگان دانند …»؛ یعنی همه در جای خود بزرگ اند و شریف و دارای حقوق انسانی.
در کودکی این نوع برخورد های رقابتی عادی است؛ ولی بزرگسال باید خود را در مسیری بسازد که خرد و منطق و انصاف و پاکیزه خویی و دانش و خدمت به جامعه ی بشری پاکار و بُن مایه و هدف کار او باشد. اگر غیر از این بود کار فردِ حتی دانا خیلی مفید نخواهد بود، و گاه ضررهایش از سود آن خیلی بیشتر است.
هدف این است که هر چیز در جای خود باشد. بگذار مثالی بزنم: کسی نامش جمشید است، و شما او را فرشید صدا می کنید. بعد از چند بار، بیشک او خواهد گفت: فرشید هم نامی زیباست*؛ اما مرا با نام جمشید می شناسند. اگر ما این قرارداد های تعیین شده را نپذیریم، جامعه دچار هرج و مرج شده و در نتیجه تدقیق دشوار می گردد و نظم در کار ارتباط گیری از بین می رود. این نظم حاصل عمر بشر است و واژگان زبان ها در همین مسیر نظم ایجاد شده اند. یعنی شما به مرغ اگر بگویید گوساله، دیگر آدم ها توان اینکه یکدیگر را دریابند ندارند و مفهوم زبان از بین می رود.
البته گاه اشتباه است؛ اشتباه تایپی و یا کمبود دانش، و این ها هیچ اِشکالی ندارد؛ و خیلی هم عادی است؛ مگر همه چیز را باید همه بداننند؟
ولی یک دفعه است که شما روی یک واژه ی غلط و نامگذاری غلط تأکید می ورزید؛ اینجاست که باید دوستانه بحث شود تا هر چیز در جای خود قرار گیرد. این بحث نه فخر فروشی است و نه دلیل بر تیز هوشی؛ بلکه بحثی دوستانه است برای روشنگری و لازم می باشد.
بگذار مثالی بزنم: فرهنگستان علوم در قبل و بعد از انقلاب خدمات زیادی انجام داده؛ ولی همین سه فرهنگستان(دو تا قبل از انقلاب و یکی بعد از آن) اشتباهاتی را نیز وارد زبان و فرهنگ ایرانیان کرده و اگر ما آن ها را اصلاح نکنیم، طبیعی است که مردم به آن غلط ها عادت کرده بجای درست بکارشان می برند. تعدادی از این غلط ها به وسیله ی این آدم کوچک خدمتگزار فرهنگ اصلاح شده و پذیرفته شده – البته بعد از سال ها نوشتن. چنانکه همینک بسیاری از ایرانیان داخل و خارج میهن و از جمله در رادیو و تلویزیون ایران واژه ی بیجای «فرایند» را دیگر بکار نمی برند؛ رَوَند بجای واژه ی پروسه بکار برده می شود. واژه ی رَوَند بهترین معادل است برای پروسه. این کلمه پیش از انقلاب به وسیله ی اندیشمندی گمنام ساخته شده - حد اقل من نمی دانم کار کیست.
چرا نوشتم بیجا و نه غلط؟
برای اینکه فرَ آیند(فر = دور، اصل و تالشی است) = فرا آیند(فرا دِگر شده ی فرَ است)** دارای معنی است؛ ولی فرهنگستان علوم ایران آن را بجای پروسه = رَوَند، ایجاد کرده بود که مفهوم آن هیچ ربطی به پروسه = رَوَند، ندارد. فرایند، یعنی چیزی که از دوردست می آید؛ و پروسه = رَوند، زمان انجام کاری و چگونگی انجام آن کار است، از دوردست نمی آید؛ همینجاست، می رود تا پایان پذیرد.*** یا فرض کن واژه ی «شهرآوَرد» یعنی جنگ شهر! بسیار طبیعی است که آن را نمی توان برای ورزنش Varznsh(نامی ایرانی، نامی بسیار زیبا و بجا و کهن) = مسابقه(عربی) بکار برد، زیرا ورزش مایه ی صلح و سلامتی است و بکار گیری جنگ برای ورزش حق نیست. که به احتمال زیاد فرهنگستان آن را از واژه ی دوئِل(آدم کشی در اروپا تا اوائل قرن بیستم، که حالا برای صحنه های سخت ورزشی گاه اصطلاحن از سوی گزارشگران ورزشی بکار می رود) گرفته.
این ها بعد از انقلاب به وسیله ی فرهنگستان ایجاد شده. بگذار به یک نمونه ی غلط در قبل از انقلاب نیز اشاره نمایم. شکل کردستان، لرستان و … به سبک کهن است که اگر به فارسی امروز برگردانیم، می شود استانِ کرد، استانِ لُر و … پس استان دیگری نمی توان بر آن افزود، زیرا یک بار استان در آن بکار رفته؛ بسیار ظریف و زیبا بکار رفته. پس استان کردستان، استان لرستان و … غلط است، زیرا اگر از تالشی و پهلوی(سبک کهن) به فارسی برگردانیم، می شود استانِ کرد استان، استانِ لر استان و … که هم غلط است و هم زیاده گویی که بر حجم افزوده.
دیدم واژه ی بیجای فرایند در این متن بکار رفته، این بود که این توضیح را لازم دانستم. در ضمن اسلحه یعنی تفنگ ها، آن را نمی توان برای یک عدد تفنگ = سلاح، بکار برد. البته شاید دوستانی بگویند ما بکار می بریم و هیچ زمین لرزه ای نیز بدان خاطر نیامده. بله درست می فرمایید؛ دنیا پر از هرج و مرج است، می توان غلط را بجای درست بکار برد، چنانکه بسیارانی بکار می برند، ولی آن بکار گیری غلط است. چنانکه جای فامیلی میخاییل کلاشنیکف(Михаил Калашников)، نمی توان واژه ی دیگری بکار برد؛ ولی می بینیم که بکار می برند. فامیلی من حبیبی است، شما نمی توانید به من بگویید طبیبی. طبیبی هم نامی محترم است، ولی من با فامیلی حبیبی شناخته می شوم. البته واژه ی من در آوردی کلاشینکف اصلن وجود ندارد، یعنی هم اشتباه است و هم غلطِ مطلق، زیرا آنچنان واژه ای از ازل وجود نداشته و ندارد؛ بلکه یک هموطن ما در آغاز درست را غلط تلفظ کرده و بعد جا افتاده؛ پس باید اصلاح شود. البته می توان خلاصه ی آن را بکار برد؛ یعنی کلاش هم درست است. در همین ارتباط یعنی تدقیق بود که دفعه ی پیش در باب سیاهگوش و رودَک(دو نام ایرانی دو جانور درنده) در نظرگاه سایت «محیط زیست و حیات وحش ایران - iew» نوشتم و قصد فقط و فقط روشنگری است و تدقیق، نه کسی را محکوم کردن. این نوع اشتباهات در همه ی زبان های دنیا وجود دارد که به تدریج اصلاح می گردد. علتش نیز این است که اول بار کسی آن را غلط بکار برده و یا غلط تلفظ کرده مثل همین سیاهگوش(کاراکال) که شما عزیزان آن را به جای وَشَق یا رُودَک بکار می برید، چون غلط جا افتاده. یک مثال از دوران خودمان: میخاییل گارباچف، آخرین رهبر شوروی سابق به آذربایجان می گوید آرذربایجان.
همین، و پیروز و شاد باشید.
در ضمن خوب است این نکته را نیز متذکر شوم که وقتی من می نویسم تاسکو یا تارم و یا تالغان و ... را نمی توان طاسکو، طالقان، طارم و ... نوشت؛ این برخورد من کاری سلیقه ای نیست؛ بلکه منطق علمی پشت خود دارد؛ زیرا من ایرانی بلد نیستم صدای ط دسته دار و ق عربی را بدرستی تلفظ کنم؛ یعنی اگر هم بنویسیم طهران، طالش، قشنگ؛ هنگام خواندن آن را تهران، تالش، غشنگ، تلفظ می کنیم. گذشته از این ما ایرانیان حتی واژه های عربی که دارای ط دسته دار و ق می باشند را نیز با صدای ت دو نقطه و غ تلفظ می نماییم. ولی برای اینکه در زبان نوشتاری هرج و مرج پیش نیاید، عمومن شکل واژه های عربی را هنگام نوشتن حفظ می کنیم. مثال: ما ایرانیان حافظ شیراز را حافز شیراز، تلفظ می کنیم؛ ولی اگر بنویسیم حافز شیراز و ...، آن وقت باید نه فقط سیستم لغتنامه نویسی تغییر کند، بلکه هم باید فراوان توضیحات نوشته شود تا نسل های بعدی دچار سر در گمی نشوند؛ پس همان بِه که شکل واژه های عربی حفظ شود مگر در مواردی خاص و آن هم در زبان های غیر فارسی پهنه ی ایران.
* فرشید(خلاصه) = فَرَ شید(تالشی) = شیدِ فر ایزدی، خُورِ فر ایزدی، نورگاهِ فر ایزدی، روشنای فر ایزدی(بر گردان به فارسی - تبدیل فتحه ی مضافِ کهن به کسره ی مضاف فارسی)
در ضمن فرشید ما هم مردی پاکیزه خو و مدافع طبیعت و جنگل است و آن نام شایسته ی او.
** فر(به سکون اول)، واژه ای است بسیار کهن - تالشی و پهلوی = دور، پَرت، آنسو. پس فرَ، از کجا آمده که در فارسی امروز(فارسی دری) شده فرا؟ فرَ، عبارت است از فر = دور + فتحه ی مضاف کهن، که در فارسی اَ به آ بدل شده؛ و چون فارسی دان دیگر قاعده ی کهن را نمی شناسد، پس فتحه ی مضاف را جزیی از خود واژه پنداشته. آیا این اشتباه را حالا باید اصلاح نمود؟ نخیر، این در یک پروسه = روندِ تاریخی رخ داده و طبیعی است و هیچ اِشکالی ندارد. این دست تاریخ است که گاه از این دست کژ نیز امضا می زند و پذیرفته می شود چو درست. واژه ی فر، در فرَ زانَک(فرزانه) = دوردان، دور اندیش. و فرَ مرز(فرامرز) = آنکه دریا وش و دور مرز است؛ مرد بسیار دانا و با وسعت. و فرَنگیس(فزَ گیس) = بانویی که دارای گیس بلند است؛ گیسی که به دور ریخته می شود. البته واژه ی فرنگیس را نیز مانند واژه ی تالشی شُورَه بیل، می توان به بیش از یک صورت معنی کرد. پس فرَنگیس می تواند فرَنگَ گیس = گیس فرنگی، نیز باشد که به احتمال قوی همان گیسِ بور است. در بابِ هم ریشه بودن فرنگ و فرانَک احتیاج به تحقیقات بیشتری است. منبع من در باب هم ریشه بودن این دو واژه، واژه نامهِ عمید است. البته استاد حسن عمید کارش در نوشتن بسیار دقیق است، ولی با این حال بگذار شامل تحقیق بیشتری شود.
*** نوشتن این یکی برایم بسیار بسیار دشوار است، ولی نوشتن اش لازم است، پس می نویسم.
چرا لازم است؟
به این سخن باز بر می گردم.*
مقدمه - همانطور که در وبگاه «دریای تالش» پیش از این اندکی از جنایاتی باور نکردنی و ضد حقوق بشری در خارج از کشور نوشتم، در همان راستا باید اضافه نمایم که گاه برای دهن کجی به خود(چون کسی که قصد دهن کجی به دیگران را دارد؛ نمی داند قبل از هر چیز دهان خود را کج نموده)، کسانی مأموریت می یابند تا واژه هایی را که من اصلاح نموده ام، غلط آن را بکار ببرند(جالب است که قبل از مأموریت، درستِ آن، یعنی تصحیح کرده ی مرا بکار می بردند؛ این توضیح را نوشتم تا آنهایی که از روی ناآگاهی یا عادت و بطور ناخود آگاه آن اَغلاط را بکار می برند، حسابشان را جدا سازم)
باری، اوایل تعجب می کردم، ولی حالا دیگر با لبخندی از کنارشان می گذرم. باور کنید حتی دلم برایشان می سوزد، زیرا این تحقیر انسانیت در خود واقعن شرم آور است. یعنی کافی است کسی با کمال بیطرفی یک جمله ی تحسین آمیز در باب من بکار ببرَد؛ و یا من در بابِ سخن او چیزی بنویسم تأیید آمیز؛ فورن او موظف می شود به دهن کجی و دروغ پردازی بیشرمانه. البته بیشرمی از آن او نیست؛ از آنِ دستور دهنده است؛ زیرا او(دروغگو و لجن پراکن) مجبور می گردد - این را نیز نوشتم تا از حق کسی که مجبور به دروغ گویی و تهمت زنی و لجن پراکنی شده، دفاع نمایم. بله، درست است که او دستور گرفته و بر ضد من اقدام کرده؛ ولی من یادم نمی رود که یکی از وظایف من دفاع از حق قربانی است. بیایید در هیچ حالی فراموش نکنیم که انسانیم و قابل تغییر؛ حتی اگر امروز صادق نباشیم. یکی از شیوه های کار(نابکاری) بر علیه این قلم بکار بردن همین "فرایند" است بجای پروسه که ربطی، هیچ ربطی به پروسه ندارد. نمی خواهم این وبگاه - «جنگلِ مظلوم» - هم به آن تلخی ها بیالاید؛ اگر لازم شد، که امیدوارم مجبور به نوشتن آن نشوم؛ در همان وبگاهِ «دریای تالش» ادامه اش را خواهم نوشت. ولی همچنان انتظار دارم و امیدوارم که مردم شریف و دلسوز انسان و انسانیت و از جمله مردم آلمان دوست با دخالت همه جانبه و دوامدارِ خود این فاجعه ی ضد بشری را متوقف سازند؛ زیرا در درجه ی اول دفاع از حیثیت به خطر افتاده ی این سر زمین و مردم آن است؛ مردمی که با پشتکاری ویژه، این سر زمین را دوباره از ویرانه های جنگ ساختند چنان زیبا که مپرس. پس حق این مردم شریف و با فرهنگ و بسیار منظم نیست که مورد توهین قرار گیرند و قانون و دمکراسی در این کشور به راحتی آب خوردن به زیر پا افتد. چهارده سال است که در خانه ای ویژه بندی ام کرده اند و حقوق بشر چی های دروغین همچنان از توپ مفت اینترنت گلوله های کاغذی شلیک می کنند و در تلاشند که همچنان توهین به شعور مردم را ادامه دهند.
* راستی، چرا اینگونه توضیحات که برای من نوشتن آن ها بسیار بسیار رنج آور است را همچنان می نویسم؟ برای اینکه ناچارم؛ برای اینکه این قانون شکنی ها به خشن ترین اَشکال ممکن همچنان ادامه دارد. پس روشنگری وظیفه ی من است بر علیه قانون شکنی های ضد بشری. از آن سو "کسانی" پیوسته وظیفه ی خود می دانند که به خرابکاری، دروغ پردازی، تهمت، توهین و هر ناکسی ای که از دستشان برآید برای کنار زدن و سیاه کردن حق و حقیقت و راستی و عدالت و آزادگی بکار گیرند. به یک نمونه این زیر می پردازم تا مشت نمونه ی هزاران خروار گردد.
من به شخص شهید شریف واقفی ارادتی خاص دارم؛ او را مظلومترین شهید ایران زمین در قبل از انقلاب می دانم. زیرا "دوستانش" نه فقط سر قرار ناجوانمردانه او را کشتند، بلکه آن تن شریف را بردند و در خارج از تهران بر آن بنزین ریختند و سوزاندند.
همیشه وظیفه ی خود می دانستم و می دانم: اگر مظلومی هست و بخصوص مظلومی که حالا نیست تا از خود دفاع کند، به دفاع از او بر خیزم. از زمانی که خود را و وظیفه ی انسانی و تاریخی خود را نیک شناخته ام، این دفاع را وظیفه ی خود دانسته ام و می دانم. حتی در بابِ دشمنان خود نیز چنان کرده ام؛ حتی در مواردی برایشان از تهِ دل شعر سروده ام.
یک بار برای اینکه قوّادی دختربچه های مردم را بیش از آن به فاحشگی نکشانَد(چون فکر می کردم بخاطر فقر است؛ بعد ها معلوم شد اشتباه می کردم)، تمامی دارایی خود و امکانات خود را بی هیچ شرطی به دست او سپردم تا به جای نابکاری، به کار، دل بسپارَد؛ البته او همه را بالا کشید و از قوادی نیز دست برنداشت و آخر کار مرا تهدید کرد اگر حق خود را بخواهید، طبق کاغذ هایی که در همکاری صمیمانه امضا کرده اید و به من سپرده اید، می توانم دو هزار دلار دیگر از شما بگیرم! او همینک در سایتی فارسی زبان در آلمان به عنوان یک فرد چپ در بابِ چپ و لنینیزم و ... انشا می نویسد. چرا انشا؟ برای اینکه سطح سوادش در سطح همان هشت؛ ده کلاسی است که در مدرسه خوانده؛ باقی شارلاتانیزم است. شارلاتانیزمی که تلاش دارد جای راست و دروغ را عوض کند. در جهانِ پر از بیداد ما حالا دارند پلیدترین افراد را تعلیم می دهند تا تأتر انسانِ نیک را بازی کنند. این "سیاستی" جهانی است و دارای بودجه، و فعلن بسیار بسیار موفق!
در ضمن یکی از آن دختر بچه های معصومِ گولخورده بعد ها به دست لمپن های کوچه گرد افتاد و کشته شد. لازم شد نام و فامیلی آن دختر بدبخت را پیدا کرده اینجا می نویسم. بگذار به دلایلی - بخاطر آبروی دیگران - فعلن سکوت کنم.1 باری، گرچه وظیفه ی خود می دانستم، ولی نتوانستم کمکی به آن مظلومان بنمایم.
سخن بسیار است، اگر لازم شد در همان وبگاهِ «دریای تالش» و یا وبگاهی در خارج از میهن می نویسم. البته بیشتر دوست دارم در داخل میهن بنویسم؛ من در واقع از دست شارلاتانیزم جهانی به مردم خود پناه آورده ام. امیدوارم مجبور به نوشتن متونی نشوم که برایم نوشتن شان شکنجه است؛ شکنجه ی واقعی؛ ولی گاه بخاطر حق و حقیقت و عدالت و آزادگی چاره ای جز نوشتن نیست.
بر گردیم به اصل سخن: دشمنان این مرز و بوم که خود را دشمنان حبیبی عاشق ایران زمین نیز می دانند، و در جا های زیادی لانه کرده اند، در آب ها و نمک ها خانه کرده اند تا در روز حادثه خلق های ایران مظلوم را به جان هم اندازند و ضربه ای چنان عظیم به این مردم مظلوم و غارت شده بزنند که سنگ به حالشان بگرید(اهل تهمت و بدبینی نیستم، از هر دو با دلایل علمی بیزارم؛ پس اگر لازم شد در همان جلسه ی عمومی نمونه می آورم.)
باری، رفتند موضوعی را در بابِ واقفی در آوردند و بعد مرا به آن وصل کردند!
ای نامردمان جهان! بدانید که حالا به اینجا رسیده ام در رنج و بیداد بی نمونه ی تاریخ، که هرچه نظر من است و از احساس و مغز و دلم بر آید فقط و فقط همان را بر صفحه نشانم، و بگذار با راستی آن جاودان بمانم.
شرمتان باد ای ناکسانی که نانِ آلوده می خورید!
کوتاه سخن: به همین خاطر، یعنی روشنگری عریان و تام و تمام است که پیوسته اصرار دارم که بیایید در یک جلسه ی عمومی حقوقی در همین آلمان روبرو شویم، تا به اثبات برسانم چه جنایاتی رخ داده باور نکردنی، تا «سیه روی شود هر که در او غش باشد!»؛ سر و جان و برو بومش همه آتش باشد! اینک اگر هنوز اثری از انسانیت در شما ها مانده، «این گوی و این میدان!» تنها یک شرط دارم و آن این است: آن جلسه باید حتمن عمومی باشد و هم مستقیم پخش گردد تا هیچ کسی نتواند پشت درهای بسته مخفی شود و یا دیرتر به دلخواه خود سانسورش نماید.
با احترام و ادب ویژه و عرض معذرت از شما عزیزان خواننده و جنگلِ مظلومِ عزیز.
1 - از انشا نویسی در مورد تاریخ(آنچه گذشته) متنفرم و آن را خیانت به تاریخ، به خود و دیگران می دانم. پس به غیر از اشاره به مرگ آن دختر بدبخت گولخورده به دست لمپن ها، به یک نمونه ی دیگر از جنایات آن قواد که حالا تلاش دارد با نام فردی چپ، لنینِ تاریخ ساز را بیالاید، می پردازم.
ما در شهر مینسک، پایتخت بیلاروس، همه در یک خانه ی دوازده طبقه زندگی می کردیم و طبیعی است که گاه به نزد یکدیگر نیز می رفتیم. روزی به خانه ی یکی از بچه ها رفتم و دیدم آن فرد آنجا نشسته و دارد برایش تعریف می کند که دیروز برای سه نفر تاجر ایرانی هشت دختر آورده بود(جملات او قابل نوشتن نیست) ولی این جمله مال خود اوست: «یکی از تجار رو به دوستان خود فریاد می کشید و می گفت: بچه ها فراوانی نعمت را می بینید!»
امیدوارم آن فرد نابکار که حد اقل بطور غیر مستقیم قاتل یک نفر است(ثابت می کنم) و فراوان دختر بچه های مظلوم دم بخت آن جامعه ی ساده ی مهربانِ نسبتن بسته را به روز سیاه نشانده در دادگاهی بی طرف به محاکمه کشانده شود و مجازات گردد.
خوب است این را نیز بنویسم که هربار وقتی نابکاران ضد بشر را بخاطر کرامت انسان و انسانیت افشا کردم؛ فورن در آب نمک خوابانده ها در آمدند و بسیار بیرحم تهمت زدند و توهین کردند. بعد از این افشاگری تاریخی هیچ شکی ندارم که باز دستور بگیران به میدان خواهند آمد. جواب من پیشاپیش این است: در آن جلسه که خواستار آنم، با حضور پلیس آلمان، مردم حقوقدان(ایرانی، آلمانی و ...)، و همه ی کسانی که مایلند آنجا شرکت کنند؛ هرچه گفته ام + فراوان ناگفته را می گویم و به اثبات می رسانم. پس در دهن به دهن شدن های "قلمی" شرکت نخواهم کرد که این شیوه ای شده برای گریختن نابکاران؛ زیرا ناپاکترین های تاریخ بشری هم حالا با سو استفاده از امکانات قلمِ مظلوم، از پاکی، حقوق بشر، انسانیت، آزادی و عدالت می نویسند؛ بسیار بسیار راحت می نویسند! این یک شیوه ی نوین و دقیق سازمان داده شده است برای نابودی اخلاق، و به سقوط کامل کشاندن آدمی و پرورش موجوداتی شارلاتان و بی نهایت بیرحم تا نقش زیبا اندیشگان جهان را بازی کنند، و هم عاشقان عدالت و آزادگی به حاشیه رانده شوند. برای پیشبرد این ناکسی از تمامی دست آورد های دو قرن ما دارند سود می جویند.
در متن نوشته از ویژگی واژه ی مرکب «شُورَه بیل»، سخن به میان آوردم بی آنکه توضیحی بدهم، زیرا پیشتر در این باب مفصل نوشته ام. ولی از آنجایی که بعضی عزیزان ممکن است برای اول بار باشد که اینجا سر می زنند، بخاطر آن دوستان باز کوتاه توضیح می دهم.
شوره بیل، واژه ای ست تالشی مانند واژه های تالشی اردَه بیل، برزَه بیل، بیلَه سوار، اردَ بیلَه(واقع در شهرستان تالش نشین لِریک در جمهوری آذربایجان)، بیلی، بیلگاه دول، سیابیلی و ... در همه ی این واژه ها «بیل» به معنی آبگیر و جای گودی رود است. نام دیگر بیل هند یا وند است. سَ هند = سَ وند = کوهی که در بالای سرش آبیگیر آتش فشانی است. البته من نمی دانم بالای سهند هنوز آن آبگیر هست و یا خشک شده؛ ولی در بالای بسیاری از کوه های جهان حالا دیگر خشکیده؛ اما در بالای سَ وَ لون = سَر وَرَ لُون = سبلان = کوهی که بالای سرش لانه ی برف است، هنوز آن آبگیر آتش فشانی هست. حالا این سوال پیش می آید که چرا سَ و نه سَر؟ برای اینکه این واژه های تالشی به گویش ماسالی نیست که واژه را کامل تلفظ می کنند؛ در گویش شمالی مانند زبان آلمانی در بسیاری موارد حرف ار یا ر خورده می شود. البته آلمانی چون زبان نوشتاری داشته، می داند که فرض کن واژه ی «برلین» حرف اِر هم دارد، پس کامل می نویسدش؛ ولی ما چون از آن امکان محروم بوده ایم؛ حالا تالش شمالی فکر می کند سر همان سَ است، که نیست. سر، سر است، فقط حرف ر تلفظ نمی شود. چنانکه حرف اِر یا ر در مِر(Meer) = دریا، در واژه ی تالشی «آروم میه» = ارومیه(دو حرف میم ادغام گشته) = دریای آرام، نیز حذف شده.
اینک برگردیم به اصل سخن: پس شُورَ بیل = شورَه بیل(فتحه ی مضاف به های غیر ملفوظ بدل می شود - قاعده ی فارسی)، یعنی آبگاهِ شُور. ولی این تفسیر همینجا پایان نمی گیرد، زیرا در تالشی شُورَه به معنی مِه نیز هست. پس معنی دیگر شوره بیل، یعنی آبگاهی که بالایش را مِه می پوشانَد. و به نظر من تفسیر دوم بیشتر پذیرفتنی است، گرچه از نظر قاعده ی زبان تالشی هر دو درست است. ولی به هر حال یکی از این دو اصل می باشد.
چقدر این جهان زیباست. جهان حقه باز دو قرن ما را نمی گویم؛ جهان راز آلود واژه ها، جهان رازدار تاریخ، منظور نظر من است.
خوب است این را نیز بیان دارم که تفسیر دوم را مدیون عزیزی هستم که در پای یکی از وبلاگ های دکتر بختیاری عزیز با نام «دانشجوی زبان شناسی» پرسید: نقل به مضمون - پس چرا در تالشی واژه ی شور نیست؟ ما تالش ها به شور، سُور می گوییم. این بود که در پی تحقیق بیشتر، آن کشف پدید آمد. ممنونم. البته نبودن واژه ای در زبانی، دلیل بر این نیست که پیشتر نیز نبوده. به عنوان مثال حالا تالش ماسالی به بیل = آبگاه، جای گودی رود، «وند» می گوید؛ و این در حالی است که در نامواژه های مکان های مختلف ییلاقات ماسال فراوان بیل داریم. بیلگادول، بیلی، سیابیلی و ... و یا واژه ی پسر فارسی، در واقع تالشی نیز هست. اصلن بدون فرمول ریاضی گونه ی تالشی قابل شکافتن نیست. ولی تالش آن را به آسانی می گشاید و راز درون هزاره های تاریخ را به روشنی روز می نماید اینگونه: پع = پدر. سر = مانند. پسر = مانند پدر = مذکر، و تمام. در اغلب زبان های دنیا گشودن واژه ها به این آسانی صورت نمی پذیرد؛ تفسیر دارد؛ و گاه تفاسیر بلند چند صفحه ای و شک برانگیز. ولی در این زبان مادر این ویژگی غریب و فرمولی - ریاضی گونه - دیده می شود شگرف و ره گشا. نمونه: فریبرز = فری بورز = بورزِ فرِ ایزدی = بلندای فر ایزدی. دَر بَند(خلاصه) = دَرَه بَند = بندِ دره = یال کوه که به دره کشیده شده. دَرَه کَه = کَه ی دره = تک خانه ای که در دل دره قرار دارد، و تمام(این دو نامواژ ی تالشی مربوط به دو محله ی تهران است.) مادر بودن زبان تالشی خاص پهنه ی ایران نیست، فراوان واژه در جهان هست که فقط با فرمول این زبان مادر قابل گشودن است. به این موضوع زمانی دیگر در وبگاهِ «جهان زبان و واژه شکافی» خواهم پرداخت.
در ضمن تفسیر واژه ی سَ وَ لُون(تالشی شمالی) = سَر وَرَه لُون(کامل واژه - تالشی ماسالی و کلن جنوبی) = سر لانه ی برف = سبلان(دِگر شده)، از آنِ جناب دکتر رضایتی است.
پیوسته سر افراز و شاد باشید
به آسانی سپند من نکرد ایجاد خاکستر - تپیدم، ناله کردم، سوختم، کین نقش بربستم(بیدل جان دهلوی)1...
ما را در سایت به آسانی سپند من نکرد ایجاد خاکستر - تپیدم، ناله کردم، سوختم، کین نقش بربستم(بیدل جان دهلوی)1 دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 108 تاريخ: دوشنبه 19 تير 1396 ساعت: 1:56