بدانید و بترسید - وجدان برای همیشه نمی خوابد؛ وجدانِ بیدار شده می تواند در روی زمین جهنم بیافریند

خرید بک لینک

در وبگاهِ «وَشتنِ واژه ها» بخوانید: ریال پارسَه، غلط است؛ پارسَه ریال و یا پارسَه، بدون ریال، درست می باشد

یکبار دیگر شکارچی ها یک آرش ایران زمین را به خاک و خون کشیدند. هرچه زودتر شکار را در این سر زمین نیمه خشکیده با جنگل های ویران و نیمه ویران، برای همیشه ممنوع سازید، و تفنگ ها را از شکارچیان خریداری نمایید. بس است خون ریزی و جنایت. بار ها و بار ها به وسیله ی شکارچیان چَشت،* زن و بچه ی محیط بانان شریف و خدمتگزار میهن یتیم و بی یاور شده اند؛ بس است، پایان دهید به این جنایات. گذشته از آن جنایات، نسل خیلی از جانوران و پرندگان را ور انداخته اند. از جمله تفنگ بادی سیامک و بسیاری دیگر از پرندگان متوسط و کوچک را که یاران جنگل و طبیعت اند به مرز نابودی کشانده چنان، که به ندرت به چشم می خورند. تفنگ فروشانِ به هر قیمتی سودجو باید بدانند که در این جنایات مستقیم شریک می باشند. ساخت و فروش تفنگ های شکاری از هر نوعی باید فورن ممنوع اعلام شود. و کسانی که برای سود بردن تفنگ های جنگی در اختیار شکارچی ها قرار می دهند، باید به عنوان جنایتکار محاکمه شده به مجازات رسند.

* چرا من واژه ی چَشت(عادت کرده)، ورزنش(مسابقه)، شکست(معلول)، گاویلَک یا گابَلَک(قارج شمپینیون یا دنبلان) و ... را وارد متون فارسی می کنم؟1

جواب: زیرا این واژه ها فارسی نیز هستند که در شتاب تاریخ فرصت نیافته اند وارد فارسی دری شوند.

گواه: چَشت، از بُندارِ چشیدن، ورزنش، از بندار ورزیدن، شکست، از بُندار شکستن، گَل آوَز شده. و همه ی این بندار ها در زبان مادر(پهلوی) و فرزند او فارسی کنونی وجود دارند؛ با این تفاوت که «تنِ» پهلوی در فارسی به «دن» بدل شده؛ مثل ورزیتن و ورزیدن. گاویلَک یا گابَلَک هم فرازی ست ایرانی که برای قارچ شمپینیون(دنبلان، اسم تشبیهی) بکار می رود. این واژه، بسیار بسیار کهن، تاریخدار و اصیل است، و به احتمال زیاد اولین و اصلی ترین نام قارچ خوراکی دنبلان می باشد. و آن نامگذاری داستانی کهن نیز دارد که پیشتر مفصل در باره اش نوشته ام، پس تکرار نمی کنم.

زیر نویس 1 - بسیاری از این واژه های کهن ایرانی که دیگر در فارسی دری بکار نمی روند و بجایشان لغت های عربی بکار برده می شود، در دیگر زبان های ایرانی - تالشی(تالشی، تاتی)، گیلکی، مازندرانی، کردی، لری، بلوچی و ... - و زبان آذربایجانی(ترکی آذربایجانی) همچنان بکار گرفته می شوند. دیرتر در وبگاهِ «جهان زبان و واژه شکافی» به دلایل تاریخی آن امر خواهم پرداخت. به این موضوع پیشتر فراوان پرداخته شده. من اما به بعضی گوشه های خاص و پنهان مانده می پردازم؛ زیرا لازم است در آن باب بیطرفانه و صادقانه روشنگری شود. محقق واقعی در لحظه ی تحقیق دارای ملیت نیست؛ در غیر این صورت می تواند گمراهِ احساسات قومی خود گردد؛ و این قبیله گرایی، خیانت است به دانایی، به خود و تاریخ. متأسفانه این قبیله گرایی در مرکز گرایی کور نیز نهفته است؛ و بزرگترین ضربه ای که می زند مقابله به مثل است. ما همه ایرانی هستیم؛ همه ی ایرانیان طبق قانون برابرند؛ همه ی ایرانیان عزیزند و هیچ ایرانی ای بر ایرانی دیگر برتری ندارد؛ از جمله کولی های ایرانی با دیگر ایرانیان برابرند. این فراز ها که ظاهرن حرف های بسیار ساده ای می باشند؛ در این لحظه ی خطیرِ پر خطر اهمیت خاص و تعیین کننده دارند؛ پس حتمن باید در بابشان روشنگری صادقانه ی دانشگرایانه انجام گیرد تا پیوند دوستی ایرانی با ایرانی هرچه محکمتر گردد. این ضرورت مهم تاریخی را درک نکردن، ز سرسری اندیشی خوردن است؛ این همان اسب عظیم چوبین را با دست خود به درون قلعه بردن است. ما احتیاج به تنش نداریم؛ این بر افروختگی و حاصل آن(تیرگی) به سود هیچ کس نیست. ما نباید به هم یورش ببریم؛ به عنوان مثال کشتن زبان تالشی(زبان مادر)، زبانی بی نظیر یا کم نظیر در جهان، نه فقط به سود فارسی نیست؛ بلکه سرسری نگری و یک تبهکاری عظیم و باور نکردنی ضد ایرانی است، که باید فورن متوقف شود و آن حرکت ضد فرهنگی باید با ایجاد «کمیته ی نجات زبان تالشی» جبران گردد. اینک دیگر نجات دادن این زبان بدون اقدامات رسمی کشوری، در منطقه ی تالش شدنی نیست. پس باید با همت ملی و بودجه ی دولتی جبران گردد. این زبان اگر بمیرد بخش بزرگی از فرهنگ پایه ای ایران و جهان مرده است. آن زمان که زبان سمنانی را خیره سرانه می کشتند، اگر اندیشمندان محلی و مرکز نشین خطر را در می یافتند و بطور جدی معترض می شدند، امروز وضع ما تالش ها این نبود. این زبان اگر بمیرد، مفهوم هزاران واژه ی رایج در فارسی و دیگر زبان های ایرانی و حتی غیر ایرانی برای همیشه در زیر غبار تاریخ می ماند، و این یعنی فاجعه؛ مباد چنان!

پس، بژی ایران؛ جاوید بژی! و زنده باد دوستی همه ی خلق های ایران زمین و گوناگونی فرهنگی ما که ثروتی عظیم است.

آنچه در زیر می خوانید منگفتی ست که در سایت iew.ir نوشته ام که هنوز منتشر نشده.

سر تیتر: محیطبان قاین به ضرب گلوله شکارچیان متخلف به شدت مجروح شد

۲۲ اَمرداد ۱۳۹۸

لیثی حبیبی - م. تلنگر میگوید:
دیدگاه شما در انتظار بررسی است.
۲۳
اَمرداد ۱۳۹۸ در t ۹:۵۳ ب.ظ

نظری در باب این فاجعه نوشته بودم و مسئولین را مقصر اصلی دانسته بودم، دوستان گرداننده ی سایت منتشر نکردند. اشکال ندارد؛ جوری دیگر می نویسم. نظرم این است که تا زمانی که اسلحه در دست مردم می باشد، از این فاجعه ها حتمن پیش می آید؛ اگر نیاید باید تعجب کرد. زیرا حتمن کسانی پیدا می شوند که یا تعادل روانی ندارند و یا درکی بسیار سطحی دارند از داشتن تفنگ، پس براحتی فاجعه می آفرینند.
بار ها بعد از فاجعه آفرینی به وسیله ی بعضی افراد در آمریکا، به این مهم اشاره کرده ام که فریاد و آه و ناله ی بعد از هر بار کشتار انسان ها هیچ کمکی نمی کند. کمک این است که تفنگ از دست مردم خارج شود. چون اسلحه فروشان سود های میلیاردی دارند نمی گذارند آن طرح نجات واقعی اجرا شود. در نتیجه بعد از هر بار جنایت، بسیار بسیار طبیعی است که منتظر جنایات دیگری باشیم. پس اینکه فلان وزیر و وکیل بعد از هر فاجعه چه می گویند، هیچ سودی به حال جامعه ندارد، فقط یک موضعگیری رسمی است و بس؛ مگر اسلحه را جمع کنند. در باب شکارچی های ایرانی نیز همین قاعده کلی دقیقن مصداق دارد.
وظیفه ی من گفتن بود؛ باقی را دیگر خود دانید.
در ضمن بعد از این ممکن است نتوانم پیوسته اینجا بنویسم، ولی دلم همیشه با شما عزیزان دوستدار طبیعت و حیات وحش است. بیایید ایران را چو مادر خود دوست بداریم و هرگز تنهایش مگذاریم. من نیز هرکجا باشم، اینگونه خواهم بود.
در ضمن در این سال ها ممکن است عزیزانی از بعضی فراز های نوشته های من دلگیر شده باشند، امیدوارم مرا به بزرگی خود ببخشند.
با احترام و ادب ویژه
لیثی حبیبی – م. تلنگر
23 اَمرداد 1398

سلام دوستان

برای سومین بار است که این عکس دلخراش شیر ها را منتشر می سازم - شیر هایی تقریبن بیهوش شده و روی کف قفس افتاده. این بار بعد از دیدن یکسری فیلم از باغ وحشی در شبه جزیره ی کریم، برای مقایسه منتشر می سازم تا شاید بکار آید؛ تا شاید هم میهنان ما هم بیاموزند.

حیات وحش و محیط زیست بدون مواظبت ما نمی تواند در قرن بیست و یک دوامی خوش داشته باشد. در این یک قرن و اندی بسیاری از زیبایی های زمین زیبا، زمین تا این لحظه یکتا، یا نابود شده و یا لطمه خورده و یا لطمه پذیر گشته. او که هنوز انسان مانده - غارتگر، باند باز، رشوه خوار و ریزه خوار آنان و ویرانگر محیط زیست و جنگل نشده - اینک وظیفه دارد چهار چشمی مواظب باشد تا بیش از این به ویرانی ها دامن زده نشود. همینک در اقیانوس ها فراوان جزیره های پلاستیک ایجاد شده. آن ها با دستان سودجویان جهان جمع آمده اند تا اقیانوس زیبا را زشت و خطرناک سازند. هر سال هزاران پرنده و آبزی بخاطر بلعیدن پلاستیک و دیگر مواد مصنوعی می میرند. بیایید ما دوستداران زمین نیز جمع آییم و پیوسته به نجات زمین زیبا بیندیشیم.
من پیش از این در بابِ تعداد زیادی شیر سیرک نوشتم که در مناطق جنوبی میهن ما در قفس ها روی هم ریخته شده بودند. یعنی سخن از تنگی جا نیست؛ شیر ها واقعن روی هم ریخته شده اند و اگر بیهوش نیستند، نیمه بیهوش می باشند.
هر ایرانی دلسوزی لازم است آن عکس ها را ببیند و به فکر فرو رود. اگر کسی آن خبر را در جایی می نوشت، شاید بسیارانی باور نمی کردند، زیرا دارند از آن جانوران مظلوم و بندی شده، فراوان پول در می آورند، و همزمان برای اِشتغال زایان خود، شکنجه گاهی وحشتناک درست کرده اند! ولی حالا عکس آن صحنه ی دلخراش، چشم ما را به روی واقعیت گشوده، و اوج نمک نشناسی این دوپای نادانِ گمراهِ بیرحم را نموده. البته این نادانی و گمراهی و بیرحمی خاص سیرک داران نیست؛ همینک بخش بزرگی از بشر مدعی عدالت خواهی و آزادگی همان ویژگی ها را دارد و بدتر از آن است؛ هم مدعی آزادگی و عدالتخواهی ست و هم بسیار بسیار کثیف عمل می کند. با پول های کثیف، اندیشه ی کثیف، گفتار و عمل کثیف، هر روز خاطرات وحشتناکی از خود برجای می نهد، که بحثی دیگر است؛ بمانَد. این نوشتار در باب حیات وحش و چگونگی برخورد آدمی با آن می باشد.
وقتی به شیر ها با دقت نگاه کنی، می بینی همه همزمان به خوابی عمیق، نزدیک به بیهوشی، فرو رفته اند!

این صحنه ی بسیار غم انگیز در باب شیر های سیرک است در میهن ما؛ ولی خیلی از باغ وحش ها نیز وضعی بسیار نامناسب دارند.

به همین خاطر من با نگهداری جانوران در باغ وحش(زندان و مرگ تدریجی) به شدت مخالفم. در کشور عزیز ما متأسفانه داشتن سیرک و باغ وحش فقط نوعی از تجارت است؛ یعنی صاحب باغ وحش و سیرک بیش از هر چیز بیرحمانه به درآمد خود می اندیشد. این سخن من به گواهانی دلخراش استوار است.
ای کاش باغ وحش داران برای جانورانی که برایشان سود بسیار دارند، حقوق هم قایل بودند. و اگر چنان توانی ندارند، ای کاش پی کار دیگری می رفتند و محیط باغ وحش ها را به باغی زیبا، پر از درخت و گل و گیاه تبدیل می کردند.

نمونه ای دیگر: دو ببر از روسیه آوردند، که یکی تلف شد؛ حال دیگری مجبور است در تنهایی، اندک اندک مردن زندگی را ببیند.
پیشنهاد من: یا هرچه زودتر آن ببر بخت برگشته را پس بفرستند، و یا یاری برایش بیابند. در تنهایی نگاه داشتن آن جانور فقط خلافکاری نیست؛ بلکه هم نوعی جنایت است.

لطفن این فیلم عجیب و احترام صاحب باغ وحش به جانوران را نگاه کنید و بعد با آن عکس ها(ده ها شیر در چند قفس آهنی روی هم ریخته) و “زندگی” آن ببر تنهای اسیر در کشور ما و ... مقایسه نمایید.
در پی این فیلم، چندین فیلم دیگر نیز در همین ارتباط در «یوتیوب» هست که می توانید ببینید. خیلی به ترجمه احتیاج ندارد. فقط یک توضیح کوتاه لازم دارد، و آن این است که آقای «زُوبکُف» آنطور که خود می گوید، برای ارتباط از نزدیک با شیر ها و دیگر درندگان بزرگسال آموزش ندیده بود. او در شبه جزیره ی کریم(کریمه) زمین هایی طبیعی را می خرد، و در فضای زیبای طبیعی باغ وحش می سازد، و بعد با خانم اش آن را اداره می کنند.
روزی یک شیر نر بزرگ را به جمع شیران اضافه می کنند، ولی شیر های نر جوان آن شیر را به عنوان رییس خانواده به رسمیت نمی شناسند؛ پس جنگی خونین در می گیرد؛ در آن جنگ نابرابر، شیر های جوان آن شیر را به شدت زخمی می کنند. آقای زوبکف مدتی از دور شاهد از بین رفتن شیر زخمی می شود؛ بالاخره تصمیم می گیرد شیر را نجات دهد. او می گوید می توانستم برای رفتن به باغ شیر ها از ماشین استفاده کنم، ولی نمی دانم چرا ناگهان تصمیم گرفتم پیاده به سوی شیر زخمی بروم؛ پس دروازه ی آهنی را باز کرده و به سوی شیر زخمی می رود؛ شیر او را می پذیرد و باقی شیران نیز از رییس جدید که خود زخمی کرده بودند، پیروی می کنند و بدین صورت او زخم شیر را می شوید و شیر را درمان کرده، نجات می دهد؛ و بعد از آن دوست بزرگ شیر ها می شود؛ و با دست، بدون حتی داشتن یک چوبدستی به تیمارشان می پردازد؛ کنارشان می خوابد، مانند کودکی سر به سرشان می گذارَد؛ ولی همچنان در نزدشان احترام ویژه دارد. تنها وسیله ی او برای راه بردن شیر ها یک لنگه دمپایی است که اغلب به زمین یا جایی می کوبد تا شیر ها صدایش بشنوند و فرمان برند. برایشان غدا می برد و مانند کارگر رستوران با احترام جلویشان می گذارد؛ زیرا حالا احترام خاص دارد، و بیم ندارد.

پشت کردن به درندگان حتی گاه برای لحظه ای، بسیار خطرناک است؛ ولی او حالا دیگر به دوستان درنده ی خود اعتماد دارد، زیرا آن ها دیده اند او یکی از آن ها را با فداکاری از مرگ نجات داده. پس در نود دقیقه مصاحبه پشت به گله ای کوچک از شیر ها می نشیند و از هر دری می گوید.
کوتاه: جانوران دوستان خود را از نادوستان تمیز می دهند. خوب است این احترام متقابل را صاحبان سیرک و باغ وحش در میهن ما هم ببینند تا شاید بکار آید.

این هم نشانی یکی از فیلم ها: Все львы БЕГУТ К МАШИНКЕ !!!
در ضمن در فیلم ها چند صحنه وجود دارد که شیر و … به انسان حمله می کند؛ آن صحنه ها در سیرک ها رخ داده و به باغ وحشِ «تایگانِ» آقای «زُوبکُف» ربطی ندارد.

نگهداری نامناسب شیرها در سیرکی در قشم

image.gif

شیرهای سیرکی در قشم

چند نظر در سایت iew.ir و جواب من به آن دوستان و نکاتی دیگر

در نظرگاهِ این پست، فردی به نام «سارا» دو نظر نوشته که به همراه جواب من این زیر می خوانید.

سر تیتر: «عاملین شکار یک آهو در دشت سهرین زنجان دستگیر شدند»1
۴ مرداد ۱۳۹۸


سارا میگوید:
۴ اَمرداد ۱۳۹۸ در t ۱۲:۱۸ ب.ظ

ناراحت کنندس…
ای کاش هرگز یا حداقل کمتر شاهد شکار غیرمجاز باشیم.

پاسخ دادن
سارا میگوید:
۶ اَمرداد ۱۳۹۸ در t ۷:۵۶ ب.ظ
مگه چیز بدی گفتم که اینقدر منفی خورد؟؟؟ =(((


و جواب من(لیثی حبیبی - م. تلنگر) به ایشان

حرف شما در کل نادرست نیست؛ اما در ارتباط با حیات وحش میهن ما، نادرست و گمراه کننده است. زیرا حیات وحش ما دیگر توان آن را ندارد که در آن شکاری صورت گیرد؛ چه مجاز و چه غیر مجاز. چنانکه جنگل میهن ما که از آن همه، باریکه ای در هیرَه ی دریای خزر(کاسپیَن، مازندران، تالش دولاو) برجای مانده، دیگر توان آن را ندارد که از آن برداشت شود؛ زیرا بیرحمانه غارت شده و در بسیاری از مناطق، ویران و نیمه ویران است. در نتیجه حتی یک نفر درخت، دیگر نباید با اهداف تجاری و صنعتی بریده شود. این ها نکات ظریفی ست که دلسوزان شریف باید به آن ها دقت نمایند.

نکته ای دیگر نیز هست که خوب است به آن نیز حد اقل یکبار اینجا پرداخته شود. در خارج از میهن بار ها بدان اشاره داشته ام. در ضمن این معضل امری ست جهانی و هم رایج در میهن ما؛ و آن این است که با اسامی مختلف از جمله زنانه برای رسیدن به “اهداف” خود، نظر می نویسند. برای اسم مستعار فامیلی درست می کنند. برای نام مستعار فامیلی هم می توان درست کرد، هیچ اِشکالی ندارد؛ ولی باید اعلام شود که آن نام و فامیلی مستعار است. اشاره ام به شخص خاصی نیست؛ این سخن کلی ست؛ پس آن سوء استفاده ها، می تواند در باب هر اسم مستعاری سوء تفاهم ایجاد نماید. طبیعی است که داشتن نام مستعار حق است؛ به شرطی که فقط با یک نام نوشته شود. در نظرگاهِ بسیاری از سایت ها، یک نفر با چندین نام می نویسد. با یک نام می نویسند و با نام های دیگر خود را تأیید می کنند.
اینک این سوال پیش می آید که آقای حبیبی شما از کجا می دانید؟
برای من امری ست تجربی. در این سال های اینترنتی؛ بار ها به این موضوع برخورده ام؛ از جمله در مواردی مشخص ناچار شده ام افرادی را افشا کنم.

اوایل خودم برای شوخی با دوستان گاه با اسامی گوناگون می نوشتم؛ ولی وقتی دیدم از آن شیوه سو استفاده می شود؛ بعد از آن سال هاست که فقط با نام خود می نویسم.

حال از دو حالت خارج نیست. 1 - «سارا» بانویی شریف است و صادقانه نظر خود را نوشته.
2 - "مردی" و فردی شکارچی است، که پشت نامی زنانه مخفی شده تا با دلسوزی دروغین، یواشکی زرنگی کرده تا فقط شکار غیر مجاز را نادرست بنماید.
برای آهو چه فرقی می کند که با اجازه یا بی اجازه او را می کشند؟!

زیر نویس 1 - «سهرین»، این واژه غلط ثبت شده است. سریین، سرین یا سِرن(به سکون حرف ر - تالشی ماسالی)، درست است، به معنی جای سرد؛ مثلِ سِرَه آو یا سِرنَ آو = آبِ خنک. هوا سِرنَه = هوا سرد است. این واژه ی کهن ایرانی(تالشی) در زبان آذربایجانی(ترکی آذربایجانی) سریین تلفظ می شود؛ ولی به غلط به شکل سرعین ثبت شده - از شاهکار های همیشگی ثبت احوال چی های محترم. نام شهر سِرن(سریین) = جای سرد، در استان اردبیل نیز همین واژه ی تاتی، تالشی است.

آنچه در زیر می آید نظر دو تن از دوستان است در سایت iew.ir + جواب من.

سر تیتر مطلب: «ثبت یکی از زیباترین صحنه های حیات وحش کشور»

۱۰ اَمرداد ۱۳۹۸


حمید احمدی میگوید:
۱۱ اَمرداد ۱۳۹۸ در t ۶:۱۲ ب.ظ

اخیرا نیز فیلمی کوتاه از یک پلنگ در کلاردشت اطراف رودخانه سردآبرود گرفته شده در روز روشن و کنار جاده خاکی. باید معلوم بشه علت این افزایش برخوردهای ناگهانی با پلنگ چیست…آیا بعلت همراه داشتن گوشی توسط مردم و گردشگران است؟ آیا بدلیل افزایش جمعیت پلنگ ها است؟! یا اینکه بدلیل کمبود طعمه برای پلنگ و اجبار او برای آمدن به مجاورت انسان و روستاها است…….

پاسخ دادن

DORNA میگوید:
۱۴ اَمرداد ۱۳۹۸ در t ۸:۰۷ ق.ظ

واقعا تصور می فرمایید یک عده پژوهشگر علاقمند وقت می گذارند روی این موضوعات کار کنند؟!
اینجا ایران است…


و جواب من(لیثی حبیبی - م. تلنگر) به آن دوستان

جناب حمید احمدی و دُرنای عزیز، پلنگ شمال ایران نه فقط دشتی نیست، بلکه حتی در کوهپایه ها نیز نمی زیَد. فقط در بلندی ها و مکان های ویژه ای زندگی و گذر دارد. هرگاه پلنگ شمال ایران به کوهپایه یا جلگه آمد، سه دلیل اصلی دارد.
۱ – بیماری، شکستگی استخوان یا داشتن زخمی کاری و یا داشتن گلوله و ساچمه در بدن.


۲ – کمبود طعمه در بالادست. چنانکه پلنگ کشته شده در روستای «ویرمِه» در شهرستان ماسال به همین دلیل وارد روستا در کوهپایه شده بود، که بعد از گرفتار شدن در تله، متأسفانه با شلیک مأمور انتظامی کشته شد. یعنی افراد غیر متخصص، بجای بیهوش کردن و نجات دادن، پلنگ را کشتند؛ چون بخاطر بی احتیاطی بعضی روستاییان، چند نفر را زخمی کرده بود. البته کشتن پلنگ عمدی نبود؛ در شتاب و بی تجربگی آن حادثه ی بسیار غم انگیز رخ داد.
وقتی ما فریاد می کنیم، طبیعت و حیات وحش ایران دیگر توان آن را ندارد که در آن شکاری صورت گیرد و درختی بریده شود، “کسانی” به هر دری می زنند تا راهی برای شکار و ادامه غارت جنگل ها بیابند. اهل تهمت نیستم؛ پس در آینده گواه مشخص می آورم از چگونگی خلافکاری ها و قانون شکنی های بسیار خشن. بسیار گاه برخورد ها کور است؛ می گویند می خواهم، و تمام؛ زیرا چَشتیم؛ عادت کرده ایم.* اندیشیدنی در کار نیست؛ تلاشی ست کور برای بدست آوردن آنچه می خواهند + مشتی دروغ برای مردم فریبی، و دیگر جلوه دادن "کار" های زشت خود؛ نابکاری های خود.
برای نجات حیات وحش و جنگل باقی مانده ی میهن، همه باید همکاری کنند و در نهایت تفنگ و اره موتور بشکنند؛ وگرنه در دو ده سال آینده، کشور حتمن به بن بست کمبود طعمه برای درندگان، و جنگل و فضای سبز طبیعی می رسد. و در آن زمان به احتمال قوی دولت مجبور خواهد شد بخشی از درندگان مشکل آفرین مثل پلنگ را بکشد و یا به زندان باغ وحش ها تحویل دهد؛ زیرا پلنگ ها و دیگر درندگان گرسنه به روستا ها هجوم خواهند آورد.

* چَشت = عادت کرده، مانند گرازی که چندبار به مزرع شالی زده و خوب خورده و حالا دیگر حاضر به عقب نشینی نیست. دارندگان ثروت های باد آورده و قانون شکنان دقیقن همانطور عمل می کنند، و برای ادامه ی غارت و تباهی، لباس مذهب و حکومت پوشیده، در بالادست و پایین دست پیوسته یارگیری می نمایند و دروغ پراکنی می کنند. حتی بعد از رو شدن دست های کثیف شان تلاش می کنند جنایات و قانون شکنی های خشن را عادی جلوه دهند. و همزمان به ایران دوستان شریف به بهانه های مختلف یورش می برند تا مزاحم نشوند. و تلاش می کنند حرکات ضد بشری خود را قانونی جلوه دهند. بخشی از وظیفه ی ریزه خواران همین است؛ پس در یورش های ناجوانمردانه شرکتی فعال دارند. بسیار گاه در جا های دیگری بطور غیر مستقیم حمله ور می شوند. "همواج" بازی در منطقه ی تالش یکی از این حملات غیر مستقیم و ضد بشری دست های کثیف است - البته همه ی شرکت کنندگان این را نمی دانند؛ در واقع قربانی بی مزدند. آن ها ظاهرن دارند حروف تالشی را معین می کنند! پیچیدگی نابکاری های غارتگران را می بینید؟! وقتی با امضای آقای علی ربیعی(آن زمان وزیر) و کسانی دیگر مانند خلیل آقایی قانون مقدس در منطقه ی تالش نقض شد، همین دست های کثیف تلاش زیادی کردند تا همه چیز در سکوت مطلق بگذرد. در ادامه ی مطلب به این سخن بر گشته ام و دروغِ بزرگ درست کردن "حروف تالشی" را فاش نموده ام. حروفی که سال ها پیش این خدمتگزار کوچک کشف کرده و مشخص نموده.

۳ – گرچه افزونی پلنگ ایرانی در سرتاسر کشور به چشم می خورَد و مایه ی خوشحالی است؛ مایه ی یک نگرانی نیز هست که در ادامه به آن می پردازم. برعکسِ یُوز، پیش از این پلنگ در همه ی مناطق میهن ما وجود داشت؛ و اینک با حمایت هایی که در این سال ها انجام گرفته، تعداد پلنگ ها نسبت به سی سال پیش که داشت نسل شان ور می افتاد، بسیار زیاد شده.
این ها دکور و مترسک نیستند؛ جانورانی درنده اند که غذا(گوشت) می خواهند؛2 اگر از همین حالا برنامه ای بلند مدت برای طعمه ی کافی وجود نداشته باشد، حتمن با بن بست رو برو خواهیم بود؛ این سخن حدس نیست؛ بلکه برداشتی منطقی و علمی است که با ژرف بینی و اندکی دور اندیشی می توان بدان رسید.

نکته ای دیگر نیز این میان هست که نگران کننده می باشد. یوز گرچه پر سرعت ترین جانور جهان است، ولی با این حال در برابر پلنگ کم می آوَرَد. جنگ یوز و پلنگ در واقع دفاع یوز نیست؛ بلکه جنب و جوشی مذبوحانه است تا زمانی که پلنگ گلوگاهِ یوز را به دندان گیرد، لحظاتی بعد همه چیز تمام می شود. همین برخورد را شیر در آفریقا با یوز دارد.
در فاصله ی نزدیک پلنگ و شیر بر یوز تسلط روانی عجیبی دارند. یعنی یوز وقتی ناگهان در برابرشان قرار می گیرد، بجای به سرعت گریختن، به نوعی مکث می کند و در این فاصله پلنگ یا شیر به او می رسد و تمام.
در میهن ما پلنگ همه جا هست؛ ولی زیستگاه یوز ها در ایران بسیار محدود می باشد. در چنین شرایطی پلنگ های زیاد شده می توانند به قلمرو یوز ها وارد شوند و آن چند تای مانده را هم بکشند. همه ی این بدبختی های ما بر می گردد به ویرانی جنگل ها و شکار دیوانه وار. همین شکارچی های بی انصاف، بیرحمانه نسل کرنگ(کلنگ، دُرنا)ی* سیبیر غربی را ور انداختند. یک جفت مانده بود، که یکی را زدند؛ آن دومی هم چند سالی آمد و بعد ناپدید شد. کرنگ مانند قو، یکتاگراست؛ یعنی اگر یارش تلف شود، دیگر تا آخر عمر یاری نمی گیرد.

شکار مجاز و غیر مجاز ندارد؛ جنگلبُری و شکار زدن در حال حاضر در طبیعت ایران یعنی مستقیم دست داشتن در جنایات. این سخن قابل اثبات است.
پس چرا کسی به فکر آینده نیست؟
جواب به این پرسش، طولانی خواهد بود. کوتاه همینقدر بگویم که تخصص کاغذی داشتن، تخصص واقعی داشتن نیست. برای این سخن باید گواه آورد که در آینده بدان می پردازم. و هم توضیح خواهم داد که چرا نوشتن در باب بعضی مقوله های بسیار مهم را متوقف کردم.
کوتاه همینقدر بگویم که احساس کردم نوشتن بی فایده است. ما حرف خود را می زنیم و آن ها هم غارت خود را می کنند. هر کسی به کار خود مشغول است. در این لحظه ی خطیر، دوستداران این سر زمین بسیار تنها می باشند؛ بسیار بسیار.
بگذارید یک مثال بیاورم: بازرس شریفی چون سراج و همکاران او بار ها مفسدان ضد ایرانی و جنایتکاران اقتصادی را با گواه های ترسناک افشا و به مردم مظلوم و غارت شده ی ایران معرفی کرده اند؛ ولی بعد از مدت کوتاهی، همه چیز فراموش شده.
چرا فراموش شده؟
به دو دلیل اصلی آن زحمات ارزشمند بدست فراموشی سپرده شد.

۱ – بازرسان شریف میهن دوست هیچ قدرت اجرایی ندارند؛ یعنی فقط تحقیق کننده و گزارشگرند.
۲ – مافیای دارای امکانات عظیم و ثروت های باد آورده، در بالا دست فراوان حامی دارد. و جالب است وقتی به بن بست می رسند، از خود حرف در می آورند. مثلن می گویند، خصوصی سازی قبلی اِشکال داشت، ولی حالا ما می خواهیم خصوصی سازی واقعی و نجاتبخش را به راه اندازیم. این ها همش دروغ است و حقه بازی غارتگران و حامیان آن ها. در آینده ی نزدیک در وبگاهِ «دریای تالش» به این مقوله ی بسیار بسیار مهم می پردازم و راه حل خود(راهِ سوم) را پیشنهاد می کنم.

زیر نویس 2 – در این میان تنها درنده ی تنومندی که ممکن است جان سالم بدر بَرَد، خرس است؛ زیرا گرچه گوشت هم می خورَد، ولی کار اصلی خرس چریدن، دانه خواری، میوه خواری، حشره خواری، عسل خواری و ماهی خواری ست؛ چیزی که پلنگ و یوز با آن بیگانه اند؛ البته پلنگ ماهی و تمساح جوان هم شکار می کند. و گرگ های کنار دریا و رود ها و کلن مناطق ماهی دار، گاه ماهی گیری هم می کنند.

* کرنگ(اول ساکن، تالشی ماسالی)؛ این واژه در آلمانی کرَنیش تلفظ می شود. اساس، پسوند یعنی «گ» و «یش» نیست؛ اساس بُن واژه یعنی «کرن» است که در هر دو زبان یکی ست. «فر» = دور(تالشی) و «فرن» آلمانی نیز با همان قاعده ساخته شده است. یعنی اساس «فر» است، و «فرن» واژه ای ست مرکب* - فر + ن. البته این واژه در تالشی به سکون اول است و در آلمانی به کسر اول. تفاوت تلفظ در زبان های مختلف امری ست بسیار عادی و طبیعی.

* مثل چُو(اصل واژه) و چوب(مرکب)، سا(اصل واژه) و سایه(مرکب) و ... به همین دلیل اگر واژه ی بسیار بسیار کهن ایرانی(تالشی) «چوگان» را بخواهیم به فارسی بنویسیم، می شود، چوبگان - منظور چوب هایی ست که با آن ها گوی زنند.

امروز 17 اَموردات یا اَمرداد، است؛ تا این ماهِ آب و زیبایی و برگشت طراوت زندگی پایان نیافته، بگذار یکبار دیگر متذکر شوم که مرداد یعنی ماهِ مرگ و اَمرداد، ماهِ زندگی ست؛ ماهِ برگشت طراوت زندگی. در آیین و تقویم کهن تالشی باران های «سِه شَولُون» نشانه های زندگی ست که بعد از گرمای شدید تابستان بر زمین می ریزد و به کمک گل و گیاه و درخت کشتزار و انسان و جانور و ... می شتابد. این ماه، ماهِ نشاط و زندگی دوباره است که باران و فراوانی آب(گُوستِ آب، خَستِ آب)عامل اصلی آن می باشد.

آیا آاوگوست(آلمانی) و آوگُوست(اسلاویان شرق)، همین مفهوم تالشی و پهلوی را با خود دارد؟

به نظر من همان مفهوم است. البته در این باب باید بیشتر تحقیق کرد تا غلطی به دفتر تاریخ نرود. پس آنچه این زیر در باب مفهوم ماهِ آاوگوست یا اَاوگوست و آوگوست می نویسم نظر نهایی من نیست. ولی لازم می بینم نوشته شود تا در آینده با تحقیق بیشتر همه چیز روشن گردد. حال این پرسش پیش می آید که چرا آاوگُوست و آوگُوست؟(به دو شکل). به نظرم هر دو یک واژه است با تلفظ کمی گوناگون در زبان های مختلف. زیرا آو Av(تالشی) یعنی آب، ولی به آپ، آب و آو، آاو یا اَاو Au، نیز گفته می شود. گُوست هم یعنی انبوه، در روسی همینک به انبوهی، گُوستوی، گوستَتَه، می گویند. البته به معنی غلیظ نیز بکار می رود. ولی در باب آب، همان انبوهی، فراوانی منظور نظر است. در تالشی واژه ی گُوست، خَست، تلفظ می شود.

سوال: پس چرا تالش ها برای انبوهی اغلب خَستَه را بکار می برند؟

زیرا خَستَه یک واژه نیست، بلکه خلاصه ی یک فراز است. مثل پارس، که همینک در موردی خاص به اشتباه با فتحه ی مضاف در فارسی بکار می رود، در حالی که «پارسَه»، پارس است + فتحه ی مضاف کهن. اصل فراز، «پارسَ شهر» = پارسه شهر(تالشی)، است، که به فارسی می شود، شهرِ پارس. یعنی شهرِ پارسه، تلفظی نادرست است؛ من در آوردی ست، خارج از قاعده ساخته شده؛ زیرا از آن دست سازندگان محترم، با دیروز زبان آشنایی کافی ندارند. یعنی تو اگر بزرگترین استاد زبان هم باشی، اگر به تالشی آشنایی عمیق نداشته باشی، امکان ندارد بتوانی به بُن بسیاری از واژه ها برسی. منظورم واژه هایی می باشد که در فارسی کنونی بکار می رود. زیرا آن واژه ها بُن در زبان مادر دارند. و این در حالی است که خیلی از آن ها حالا دیگر در تالشی امروز بکار نمی رود، مثل پسر = پع سر = مانند پدر = مذکر.

خسته عبارت است از خَست(انبوه) + فتحه ی مضاف تالشی. مثال: خَستَ شیوید = شویدی که بطور انبوه روییده. یعنی در آغاز موصوفی نیز در کار بوده که دیگر بکار برده نمی شود. یک گواه: وا یا مُورَه وا یا مربا خَست آبَه = مربا خَست(غلیظ) شده. نمی گویند خستَه آبَه.

وقتی زبان مادر فقط شفاهی و به گوشه پرت شده باشد، این راز های پنهان عمومن آشکار نمی گردند. هزاران نکته در زبان مادر(تالشی) هست که دانشمندان از آن بی خبرند. این دلیل بر بیسوادی و کم سوادی دانشمندان نیست(ای کاش بعضی ها مفهوم این روشنی، این راهنما سخن را دریافت می کردند)؛ این ها راز های تاریخ زبانند که دیگر نه جامعه ی تات و تالش از آن ها خبر دارد و نه دانشگاه های کشور می توانند چیزی از آن زیر غبار تاریخ مانده ها به کسی بیاموزد. زیرا خود اساتید محترم، حتی بزرگترین ها که انگشت شمارند در کل جهان، نیز دیگر از آن راز های تاریخی زبان خبری ندارند. و به همین دلیل «فرهنگستان ...» در تهران واژه های غلط "درست" کرده، پخش می کند. یا بجای ورزنش کهنِ ایرانی که مانند ورزش زیبا در بُندارِ ورزیدن بن دارد، شهرآوَرد زشت را می سازد و وارد زبان می کند. البته در خیلی از موارد آن ها مقصر نیستند؛ در یک جبر تاریخی سررشته ها گم گشته؛ و این طبیعی ست. و هم طبیعی است اگر در مقاله ای، کتابی که به وسیله ی تحصیل کردگان تالش در باب زبان و دستور آن نوشته شده، بعضی از این گوشه های پنهان زبان نیامده باشد. به عبارتی دیگر، دوستان بیهوده زور می زنند که «ما همه چیز را بلدیم.» هیچ اِشکالی ندارد اگر چیز هایی را در باب زبان مادری خود بلد نیستید؛ زیرا امری ست طبیعی. ولی وقتی زور می زنید و حتی وارد باند بازی های بسیار بسیار زننده می شوید برای پیشبرد "اهداف"، این "کار" های شما ها اِشکالات بزرگ دارد. باور کنید، برای فرا فکنی، هر نامی هم بر آن حرکات زشت بنهید کمکی به شما ها نمی کند.

مثال: حروف تالشی عبارت است از حروف و علامات فارسی + دو حرف و یک علامت. یعنی تالشی دو حرف(ئو ü و ع تالشی و یک علامت - علامت تلفظ نرم) از فارسی بیشتر دارد. هر کسی هر چیز دیگری غیر از این به شما ها گفته، از دو حالت خارج نیست؛ یا مدعی کم سواد است، و یا شارلاتان و باندباز که می خواهد زحمت دیگری را هیچ شمارَد و یا در آن شریک شود. و این شدنی نیست؛ حافظ شیراز سد ها سال پیش جواب شان را داده «... زحمت ما می داری». در ضمن این کشف، کار من است؛ حاصل تحقیق بسیار سال من است در جهان زبان تالشی. پس بدانید که دزدیدن آن، هم اِشکال حقوقی و هم اِشکال اخلاقی دارد.

بر گردیم به اصل سخن(این تحلیلِ نهایی من نیست): پس با این حساب آاوگوست یا اَاوگوست و آوگوست هر دو به معنی انبوهی، خَستی و گُوستی و فراوانی آب است. که ایرانیان کهن آن فراوانی آب را برگشت تازگی به زندگی دیدند و آن را ماه زندگی نامیدند و بعد ها کسانی به خیال اینکه امرداد را خلاصه کرده اند، مرداد، یعنی ماه مرگ را بجایش نشاندند و چون صد و شصت، و طهران و طالشِ غلط بیهوده تکرارش کردند و گفتند حرف مرد حتی در غلطستان تاریخ یکی ست و بیش نیست!

مرداد یعنی ماهِ مرگ؛ نام این ماه در پهلوی، اَموردات(اَمرداد، کمی دِگر شده) است. ولی مرداد واژه ای ست مثل مرداب = مُرد آب = آبِ مرده؛ آب راکد. واژه ای ست مثل مرتار(پهلوی) = مردار = مرده، جانور مرده که ذبح نشده باشد.
کوتاه: مرداد، خلاصه ی اَمرداد نیست؛ ضد آن است.

در ضمن در واژه نامه های ایرانی واژه ای به شکل «مرداد» وجود ندارد.

پس چرا دانشمند بزرگ ایرانی(حسن عمید) در آخر کار «مرداد» را هم می نویسد؟

زیرا رایج است؛ پس باید نوشته شود.

«اَن» و «اَ» منفی کننده است. مثال «اَنَزنی»(به سکون حرف ز) یا «اَنَزُونی» = خود را به ندانستن زدن. زُونُوستِن = دانستن؛ اَنَزُونُوستِن = ندانستن. مرداد = مرد داد = دهنده ی مرگ. اَمرداد = ضد مرگ = ماهی که بعد از گرمای شدید تابستان، با باران های «سِه شَولُون» طراوت را به زمین، به زندگی باز می گرداند.

امرداد(پهلوی، اَمُوردات)، نام یکی از امشاسپندان در آیین زرتشتی و نام روز هفتم از هر ماهِ خورشیدی، و ماه پنجم از سال خورشیدی، مرداد(لغتنامه عمید ص 196)

و یک نکته

به نظر من منطقی ست که «حتی»، «حتا» نوشته شود. ولی در این نوشته، همان شکل کلاسیک، یعنی حتی را بکار برده ام. در این باب(چرایی تغییر) توضیحاتی دارم که باید مفصل نوشته شود(در قَصیر و قِصار نگنجد)؛ زیرا سخن فقط در باب حتی و حتا نیست؛ بلکه مقوله ای ست چون «اَنبَه مَتَه» ی هندیان، هَزار دست. پس فعلن بمانَد.

نشانی وبگاه ها و ایمیل من:

kashkara.blogfa.com

jangalemazlum.blogfa.com

jahanezaban.blogfa.com

talshdulav.blogfa.com

habibileisi@gmail.com

به آسانی سپند من نکرد ایجاد خاکستر - تپیدم، ناله کردم، سوختم، کین نقش بربستم(بیدل جان دهلوی)1...

ما را در سایت به آسانی سپند من نکرد ایجاد خاکستر - تپیدم، ناله کردم، سوختم، کین نقش بربستم(بیدل جان دهلوی)1 دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 113 تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 3:08

صفحه بندی