خبری تلخ را در سایت iew.ir خواندم که بسیار ناراحت کننده بود. هم برای اینکه ناراحتی خود را بروز داده باشم و هم سخن من تلنگری گردد، منگفت زیر را آنجا نوشتم. عزیزی به نام دارویوش 2016 آمد و پرسشی را پیش کشید و من اینجا برای ایشان و همگان جواب می نویسم.
لیثی حبیبی - م. تلنگر:
سلام دوستان
حضور مردم گوناگون در یک سر زمین! در تالش زمین طبق اعتقادات تالش ها پلنگ دارای احترام ویژه است و هیچ کسی حق ندارد به سوی پلنگ شلیک کند. در قصه های های تالشی حتی پلنگ نجات دهنده ی انسان گرفتار شده است.* و جالب است که در نقطه ای دیگر از میهن ما پلنگ را به شکل وحشتناکی سلاخی می کنند!؟ راستی این همه تفاوت بین دو گروه از شهروندان میهن ما از چه چیزی حکایت دارد؟!
* به یاد دارم در کودکی مادر ما در شب های زمستان از جمله قصه هایی که برای ما می گفت یکی این بود که: «پلنگی در کَنگُول = کَنده گُول(اوی بلند اصیل ایرانی) = کُنده گُل(شکل نوین) = جای پوسیده و خالی و کنده شده ی درختی لانه داشت و پورّه هایش = توله هایش، آنجا منتظر آمدن مادر بودند. مرد تالش کوهی در هنگام بالا رفتن از درخت خیس باران خرده، لیز می خورَد و می افتد توی لانه ی پلنگ. داس تالش که با کوبیدن نوک آن بر درخت از آن بالا می رود نیز پرت می شود. هر کار می کند می بیند با دست خالی امکان بیرون آمدن از آن چاله ی عمیق نیست. پس پورّه های پلنگ را نوازش می کند و به ناچار در کنارشان می نشیند.
مدتی بعد پلنگ از راه می رسد و می بیند که مرد کوهی تالش با مهربانی کنار پورّه هایش نشسته؛ پس دُم خود را می فرستد پایین و مرد با گرفتن دُم پلنگ بیرون می آید و پلنگ به لانه ی خود می خزد.
من نمی دانم این افسانه است و یا رخ داده، ولی چیزی را که این داستان به من می گوید، احترام ویژه ی تالش نسبت به پلنگ را به وضوح نشان می دهد.
من زمانی فکر می کردم این جانور در همه جای ایران زمین دارای آن احترام ویژه است؛ ولی حالا می بینم که متأسفانه چنان نیست. و حیف!
پاسخ:
داریوش2016 میگوید:
یعنی چی مگه تو شمال کم پلنگ سلاخی کردن؟
پاسخِ لیثی حبیبی - م. تلنگر:
داریوش عزیز، سخنم حکایت دیگری ست. در بعضی نواحی ایران و کل جهان به بعضی پرندگان، جانوران و … با دیده ی احترام می نگرند و یا بر عکس. یعنی هم حالتی از خوش بینی و هم حالتی از بد بینی می تواند وجود داشته باشد. مثل حالت بد بینی نسبت به جغد در فرهنگ ایرانی. تالش ها نیز صدای جغد را نمی پسندند و حتی برایش آداب دارند که بیان آن در این اندک نگنجد.1 و یا در زمان پرنده سوزان در سرتاسر ایران زمین قدیم بعضی پرنده ها انتخاب شده، سوزانده می شدند مثل عقاب(اَلَه یا اَلغ – نام قدیم عقاب در ایران)، مثل کبوتر و سهره(سیرَه – نام اصلی) و … اصلن نام سهره(سیره) یعنی پرنده ای که ره سوختن در پیش دارد. برایش یک داستان بیهوده ای هم درست کرده بودند که در اندک این منگفت نگنجد.
ولی پلنگ در فرهنگ تالشی یک جوری دارای تقدس است. همین حالت در سیبری نسبت به ببر وجود دارد. یک بومی سیبریایی به ببر شلیک نمی کند. اشاره ی من به این احترام تاریخی بود. البته همین باعث شده که در تالش هرگز پلنگی را به عمد نکشند. در ضمن تاجایی که من اطلاع دارم، در کل استان گیلان فقط یک بار در این نزدیک به چهل سال اخیر، پلنگی کشته شد و آن نیز بر اثر اشتباه فردی نظامی بود. پلنگ در روستای «ویرمِه» به دام افتاده و چند نفر را زخمی کرده بود و آن شخص نطامی به اصطلاح به کمک مردم شتافت و به پلنگ به دام افتاده شلیک کرد!
سخن من این نیست که پلنگی کشته شده یا نه؛ حرف من بیان آدابی بود برای اطللاع شما عزیزان. یعنی فکر می کردم اگر پلنگ احترامی ویژه در بین تالش ها دارد، این احترام عمومی و همه ایرانی است؛ که می بینم نیست. وگرنه همه ی مردم ایران و جهان عزیزند؛ فقط برایم سوال پیش آمده بود که صادقانه بیان کردم. و هم قصد تلنگری را داشتم که شاید گذشتگان شما ها هم به پلنگ احترام می کردند و شما ها(پلنگ کُش ها) حالا دیگر از آن فرهنگ خیلی دور شده اید.
و پرسشی از شما دارم: آیا به غیر از آن یک مورد(کشتن پلنگ به وسیله ی فردی نطامی بخاطر ندانمکاری) که بیان کرده ام، نمونه ای دارید که در استان گیلان در این نزدیک به چهل سال(بعد از انقلاب)پلنگی را کشته باشند؟ درمنطقه ی تالش چنین چیزی پیش نیامده، اطلاع دقیق دارم؛ و فکر نمی کنم در بخش گیلک نشین نیز پلنگی کشته شده باشد.
شما واژه ی شمال را بکار برده اید؛ این واژه می تواند منطقه ای وسیع را در بر بگیرد. مثل شمال زمین و یا شمال هر کشوری. من دارم بطور بسیار مشخص در بابِ خلقی به نام تالش حرف می زنم که بین آن ها بزرگ شده ام و خبر دقیق دارم که پلنگ در نزد این مردم احترام خاص دارد. حتی واژه ی «پلنگ» = پلَه اَنگ = تکه نشان، از زبان این خلق کهن ایرانی گرفته شده. یعنی اگر زبان تالشی نبود تا با فرمول ریاضی گونه ی آن پلنگ را ریشه یابی کنیم، معنی این واژه مانند میلیون ها واژه ی دیگر در جهان برای همیشه زیر غبار تاریخ می ماند.
پَلَه = تکه
اَنگ = نشان
در ضمن در روستای «ویرمِه» هم که آن پلنگ به دام افتاد، دام برای پلنگ گذاشته نشده بود. در فصل تابستان اغلب شغال وارد باغ می شود و به باغدار خسارت وارد می کند. حتی در استان گیلان ضرب المثل داریم که خربزه ی شیرین نصیب شغال می شود. زیرا گذاشته بودند که حسابی برسد تا شیرین شیرین بخورندش و پیش از چیدن شغال آمد و خورد.
بیایید کمی ژرف تر به مسایل بیندیشیم. شما در کامنت دیگری واژه ی احمق را برای مردم بکار می برید در حالی که نمی دانید از هزاره های دور تا به امروز مردم و جانوران درنده ی وحشی نزدیک هم زیسته اند. گاه گرگ وارد مَندَنگاه شبانه ی چوپانی می شود و همه و یا بخش بزرگی از گوسفندان را می کشد و می رود. زیرا گرگ وقتی فراوانی گوسفندان را ببیند دیگر از خوردن گوشت خود داری می کند و فقط با دریدن گلوگاه خون می نوشد. و بسیاری داستان ها هست که اگر نوشته شود کتابی می گردد و بیش، که در این اندک نگنجد.
سخن من به عنوان یک نفر تالش از روی برتری طلبی نیست؛ حرف من این است که این فرهنگ زمانی مال همه ی ما بوده و شما ها که امروز پلنگ را نه فقط می کشید، بلکه حتی بیرحمانه سلاخی می کنید، به احتمال بسیار قوی از فرهنگ گذشتگان خود دور گشته اید و اینک بیرحمی نسبت به طبیعت در اذهان شما ها جای خرد، مهر و دلیری را گرفته. گرچه در همان گذشته های دور نیز بیرحمی در مراحلی از تاریخ حضوری بسیار کریه و باور نکردنی داشته، مثل رسم زشت پرنده سوزان که حتی در تالش خردگرا نیز نفوذ کرده بود.
نتیجه: ما باید با فرهنگ سازی تلاش کنیم زشتی های خود را بزداییم و زیبایی ها را جایگزین شان سازیم. زیبایی هایی که داشتیم و حالا محو شده؛ و یا اینکه نداشتیم و احتیاج داریم ایجاد نماییم. آرزو و هدف من این است.
1 - چندی پیش که در بابِ ریشه ی «گَنَه» = «کَنَه»(غلط مصطلح یا دِگر شده ی گَنَه) = نهنده ی گَه = نهنده ی دهان، نوشتم، از بچه های تالش خواستم تا برایم بنویسند که آیا هنوز به دهان در تالش زمین «گَه» که «گنه»، «گَپ»، «گَرَه»(دهانه) و ... در آن بُن دارد، بکار می رود یا نه. که دوستان نوشتند هنوز در بخش بزرگی از تالش به دهان «گَه» می گویند. دکتر بختیاری عزیز مفصل تر نوشت و از جمله نوشت که وقتی جغد می خوانَد در ماسال هم که حالا به دهان دیگر «گَه» گفته نمی شود، در جواب جغد می گویند «آتش بَه گَه»(نقل به مضمون)
دفعه ی پیش نوشتم و باز تکرار کنم: مردم بومی(چشم بادامی) سیبیر(سیبری) همین احترام تالش ها به پلنگ را نسبت به ببر آمور(ببر سیبری) دارند. این اعتقاد را کارگردان بسیار زبردستِ ژاپنی «اَکیرَه کُورَه سَوَه» با مهارتی خاص در فیلم «دِرسو اوزالا» به نمایش گذاشته.
گَنَه، جز نادر حشراتی است که بعد از نهادن «گَه» بر تن انسان و یا حیوان براحتی بر نمی گیرد؛ اگر با زور کنده شود، تکه ای از گه = دهان خود را برجای می نهد و باز از آن گنه ی دیگری می تواند در آید. تالش آن را با خاک کلگاه = آتشگاه، بی حال کرده بیرون می کِشد. می توان از مواد الکلدار و یا روغن مایع استفاده کرد. روغن را باید در شیشه ی کوچکی ریخت و سر شیشه را باید به آن نقطه که گنه چسبیده وصل کرد و نگاه داشت. بعد از مدتی می توان گنه را به آرامی بیرون کشید بی آنکه گَه = دهان، در بدن انسان بنهد برای تکثیر. اگر هم موفق به تکثیر نشود، گَه = دهان، مانده در بدن به هر حال آزار دهنده است و باعث سرخی بیشتر و خارش می شود.
این توضیح را لازم دانستم زیرا در چند ده سال اخیر در اروپای شرق و غرب نوعی گنَه پیدا شده که فلج کننده ی مغز و اعصاب است و گاه کشنده. البته بیشتر در جنگل های اروپا یافت می شود، و گویا دِگر شده است و موجودی تازه به وجود آمده.
پیروز و شاد باشید!
به آسانی سپند من نکرد ایجاد خاکستر - تپیدم، ناله کردم، سوختم، کین نقش بربستم(بیدل جان دهلوی)1...
ما را در سایت به آسانی سپند من نکرد ایجاد خاکستر - تپیدم، ناله کردم، سوختم، کین نقش بربستم(بیدل جان دهلوی)1 دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 113 تاريخ: دوشنبه 19 تير 1396 ساعت: 1:56